ذبيح الله صفا
1388
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
صبح پيرى سوزدم دل شوق شبهاى شباب * شمع ما در وقت مردن خانه روشن مىكند سر فرو نارد بقتلم تيغ استغناى يار * چارهء كارم بمرگ خويش مردن مىكند مستى هستى كه دارد زاهدان را در خمار * ساقى ما چاره در يك آبخوردن مىكند نازنينيارى كه من دارم ز بس نازكلقاست * خواهش دل بر لبش كار مكيدن مىكند * ز باده هركه بعهد شباب مىگذرد * نخورده جام فريب از سراب مىگذرد چو قد دوتا شود از مى گذشتن آسانست * خوش آنكه بىپل ازين روى آب مىگذرد هميشه لازم طبع جوان بود غفلت * كه روزهاى بهارى بخواب مىگذرد چه گل ز دولت بيدار مىتوان چيدن * ترا كه عمر چو مخمل بخواب مىگذرد جدا ز خدمت ياران نكتهدان مخلص * مَدارِ صحبت ما با كتاب مىگذرد * از نارسيدگيست كه صوفى كند خروش * سيلاب چون ببحر رسد مىشود خموش ما ترك مى بگفتهء واعظ نمىكنيم * مينا بگو برآورد اين پنبه را ز گوش تا آورد مرا ز حقارت سبك به چشم * خواهم خريد رطل گرانى ز ميفروش پوشيدن آشكار كند عيب جامه را * خواهى ز خلق عيب تو پنهان شود مپوش چون چشمهسار دامن الوند در بهار * مخلص ز وصل لالهعذاران زديم جوش * ما چون قلم سخن به زبان دگر كنيم * چون كار ما به حرف رسد گريه سركنيم اين خواريى كه بر سر كوى تو مىكشيم * هرگز نشد كه نقل بجاى دگر كنيم از خاكيان به غير سرافگندگى خطاست * بايد باصل خويش چو نرگس نظر كنيم در پيش كس به خاك نريزيم آب رو * ما نان خشك خويش به اين آب تر كنيم ديديم بس خلاف توقع ز دوستان * از صندل ار سخن گذرد دردسر كنيم چشم زمانه باز چو مقراض در قفاست * از زخم اگر لباس مقطع ببر كنيم خوش درگرفته است چراغان داغ ما * رفتيم تا بناله دلش را خبر كنيم مخلص بما رعايت بيداد مشكل است * گر رد مدعا نبود ترك سر كنيم *